همش تقصیر فیس بوکه
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 13:30 توسط خواب آلود
|
يک خانم لوس و مانتويي و ترجيحا با دماغ نوک تيز نشسته پشت ميز آشپزخونه و داره به خاطر مسائل لوس خانوادگي گريه ميکنه . يه جعبه دستمال کاغذي جلوشه. چند ثانيه يه بار يه دستمال برميداره و هي با دستاش ريز ريزش ميکنه ميريزه روي ميز. چند نفر از اعضاي فاميل از جمله آقا داداش و خان دايي و عمه جان هم دورشن. يک خانم عاقل چادري هم اون دور و برا داره به راه چاره فکر ميکنه!
چند دقيقه بعد همون جمع رو نشون ميده. با اين تفاوت که روي ميز کوهي از دستمال کاغذي ريز ريز شده جمع شده. تمام بيننده ها يه دفعه با هم از اين طنز نو و بديع خندشون ميگيره...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 14:46 توسط خواب آلود
|
هر هر هر هر هر هر...... نمیتونم جلوی خندمو بگیرم.... هر هر هر هر هر هر......
+
نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 16:36 توسط خواب آلود
|
منشی محترم بعد از ۴-۵ روز مرخصی واسه عروسی دختر خاله اش توی ایذه اومده شرکت. میگه حالم بده. میگیم چته؟ میگه سوء هاضمه! جای سرم هاشون نشونمون میده. من از اونجایی که فرق سوء هاضمه و سوء تغذیه رو نمیدونم میگم: آخه آدم تو عروسی سوء هاضمه میگیره؟؟؟
خلاصه گلاب به روتون. جریان تک تک استفراغ هاشو واسمون تعریف میکنه و ما پیش خودمون میگیم عجب لُریه!
ناهار که طبق معمول املت داریم. من و دوستم پشت میز نشستیم و یه بفرما بهش میزنیم. میگه باشه. یه لقمه میخورم باتون. میاد کنارمون میشینه. دوستم میگه: شبیه این املته بود؟ منشی جان میگه: آره..آره...همین شکلی بود. بد دل که نیستین؟ ما هم میگیم: نه... (و باز هم تو دلمون میگیم خیلی لُری!)
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 18:2 توسط خواب آلود
|
ميگم جريان چيه اين اعضاي تناسلي مردانه در همه جاي دنيا به عنوان نشانه ي شجاعت شناخته ميشن؟؟
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 8:48 توسط خواب آلود
|
باز تو ماه رمضون جوگیر شدم و اومدم تیریپ قرآن خوندن بردارم. بعد از سحری چند آیه از سوره ی مائده خوندم. یه جاش نوشته بود:" از یهود و نصاری دوست نگیرید" والا یه لحظه خیلی ناراحت شدم و خواستم یه چیزی بش بگم. بعد دیدم یه جای دیگه نوشته:"ولی شما خدا و رسولش هستن و نمیدونم کی کی و آنها که در حال رکوع ذکات میدن" بعد فکر کردم خب اگه قراره اینقدر احمقانه و ظاهر بینانه معنای کاملا ظاهری آیات رو مد نظر قرار بدیم پس باید هرکس رو که موقع رکوع ذکات میده ولی خودمون بدونیم.
بعد دیدم خیلی جاها هی خدا به محمد گفته مثلا دیگه کاری به کار کفار نداشته باش. یا تو دیگه حرفتو زدی. یا بیخیالشون شو و هرچی تو بگی اونا یه چرت و پرتی میگن. بعد فکر کردم پیامبری هم چه شغل اعصاب خورد کنیه! صبح تا شب باید با یه مشت احمق سر و کله بزنی. بعد یادم افتاد که مامانم همش درباره ی شغلش (معلمی) همینو میگفت که باید چند ساعت با یه مشت بچه ی خنگ سر و کله بزنه. بعد دیدم پیامبری شغل انبیاست! بعد فکر کردم که خوب شد مامانم پیامبر نشد. وگرنه همون روز دوم تا یه نفر اذیتش میکرد. قومش رو ول میکرد و میرفت نفرینشون میکرد. بعد نهنگ میخوردش.
+
نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 7:44 توسط خواب آلود
|
ذهنم خالیه. حوصله ی وبلاگ نویسی رو هم ندارم. فعلا بیشتر درگیر زندگیم توی دنیای واقعی هستم تا دنیای مجازی. تا چند روز دیگه دیدن لاست رو تموم میکنم. شاید یه چیزی دربارش نوشتم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 18:43 توسط خواب آلود
|
خبرنگار: میدونید امروز ۱۳ آبان یاد آور کدام یک از حادثه های انقلابه؟
پسر ۱۳-۱۴ ساله با قیافه ی احمق: حادثه ی...شهدا!
خبرنگار واسش توضیح میده که بگو تسخیر لانه جاسوسی و تبعید حضرت امام. دوباره میپرسه: میدونید امروز ۱۳ آبان یاد آور کدام یک از حادثه های انقلابه؟
همون پسره با قیافه احمق تر: جاسوسیه...حضرت انقلاب!
خبرنگار رو به یک پیر زن عرب: شما فردا توی راهپیمایی شرکت میکنید؟
پیر زن با لهجه ی شدید: چرا... مااا دخترام همش مدرسه...میرن شرکت میکنن!
-توی راهپیمایی فردا بهترین شعاری که میتونید بدید چی هست؟
-والا نمیدونم...یادم رفت... از موقعی این شاه رفت بیرووووون...هنا...ما همینه...همین شعار و اینها بچم ۷ تا دختر دارم همش کار میکنه اوو کارمنده و اینا و همش شعار میده.... ما هم همینطور راه میره...
-فکر میکنید حضور مردم توی راهپیمایی فردا چطور باشه؟
-والا چمیدونم!! وین ادری! از کجا بدونم!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
عاشششق پیر زنه شدم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 15:51 توسط خواب آلود
|